لحظه دیدار

خسته و نگران و ناراحت اومده بودم مرخصی پابوس امام غریبان شب اول مشکلم برا همون چند روز حل شد اما بعدها دوبار مشکلم برگشت
کاری ندارم بگذریم اما شب دوم بود دوباره رفتم پابوس تا صبح اونجا بودم یک ساعتی تا اذان صبح فکر کنم مانده بود حال عجیبی داشتم دردمند و گریان در حال راز و نیاز بودم دیدم مردم اطراف ضریح خسته در حال چرت زدن و یا دعا کردن و به خودشان مشغول بودند
در این حالت جلوتر از خودم با فاصله دو متری جوانی با صوت زجه مانند و زیبایی زیارت جامعه را می خواند که متوجه ایشان شدم بلا فاصله به ذهنم خطور کرد که خود مقصود است با همان نشانی ها
دو بار به پشت سر و با مقصود خاصی به من نگاه کردند
اشتباه کردم و با علامت دست اشاره کردم نزدیک من جا باز تر است که اولین اشتباه بود واشتباهاتی دیگر که نمی شود بیان کرد نزدیک شدند باز هم جایی نبود مجبور شدند به پشت سرم بروند


اگر از درب ورودی وارد شوید میشود انتهای سمت چپ داخل ان دالان کوچک کنار دیوار ایستاده تکیه داد چند با به من نظاره کردند و منظورشان را تقریبا رساندند تمام مقامات را درست ادا کردند اصلا به ضریح خود را نچسباندند تمام دعا های مربوطه از جمله زیارت جامعه و ... را خواندند حرکت کردند منم به دنبالش رفتم
روز شده بود نماز صبح را خوانده بودیم کفشهایم را در سمت ورودی فلکه اب گذاشته بودم از طرفی نمیشد ایشان را ول کنم با پای برهنه و با فاصله دورتری در حالت تعقیب صحن ها را به دنبالش گذر میکردم دلم پر شادی از دیدار و پر ناراحتی از بی ادبی خودم بود رسیدند درب خروجی سمت چهار راه شهدا

س

برگشتند و سلام دادند به حرم و لبخندی زیبا با من سلام کرده دست دراز کردند دست دادم دست گرم و نرمش را حس کردم گفت کاری داشتید

تمام تنم یخ کرد از خجالت گفتم نه و قلبم را برد


اگه شبانه روز گریه کنم باز کم است

هنوز شال مشکی داشت به فدایت تمام هستی من

ببخش و به بیچاره باز هم سری بزن